![]() |
![]() |
|
| در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش . . . این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم |
|
(۱)
تو که میخوانی بدان که هنوز دوستت دارم و به خاطر توست که هنوز مینویسم. روزی که جهان خواست بایستد (۲) کسی که من دوستش دارم و خيلی بيشتر از خيلی دوستش دارم هيچ هم مرا نمیخواهد! خواهش میکنم بلند«نه» نگو فقط بلند «نه» نگو (۳) نام ديگرش اندوه است سرزمينی که به نام من در آن سکه میزنند. (۴) اگر يک روز از زندگی من (۵) تنها نشستهای چای مینوشی و سيگار میکشی. هيچکس تو را به ياد نمیآورد. اين همه آدم، (۶) آدمهايی که دوستت دارند چند نفرند؟ -اندک- به شمارهی انگشتهای دست چندتا دوستت دارند؟ (۷) بگذار همه بدانند چه قدر دلم میخواست روی شانههای تو به خواب روم. تو آرام بلند شدی حالا اين دختر کوچک او حرفهای مرا نمیفهمد فخری برزنده |
|
+ نوشته شده در
86/03/24ساعت 12:53 توسط مسیحا |
|
|
شب است ...
مردم شهر آن چنان در چهار دیواری خیال خود خفته اند که تماس آسمان با مشترک مورد نظر مقدور نمی باشد. گاهی نسیمی می گذرد از کوچه پس کوچه های شهر درز پنجره ای باز نیست که بماند.... عبور می کند... می رود. |
|
+ نوشته شده در
86/03/24ساعت 12:31 توسط مسیحا |
|
|
... چیزهای بسیاری در جهان وجود دارند که زیبایند چیزهایی که ما را به هیجان می آورند و تعالی می بخشند.
اما پایدار نیستند. سراسر پادشاهی این جهان... خیرگی چشم ها لذت های جسمانی غرور همه تنها برای لحظه ی کوتاهی وجود دارند. بنابراین نگذارید که عشق شما اسیر آثار این جهان شود. هیچ چیز این جهان ارزش وابستگی و وقت گذاشتن یک روح نامیرا را ندارد. روح نامیرا باید خود را تسلیم چیزی کند که نامیراست. و این نامیرایان اند: « ایمان امید عشق » حتی ممکن است کسی بگوبد که دو تا از این سه نامیرا نیز می گذرند.... ایمان: وقتی خود را در حضور خداوند احساس کنیم و امید هنگامی که راضی و براورده شود. اما عشق.... با قطعیت تمام به حضورش ادامه خواهد داد. خدا... خداوند جاودانه ... عشق است. بنابراین به دنبال عشق به دنبال این لحظه ی جاودانه بروید به دنبال یگانه ژیزی که تا هنگامی که نوع بشر به پایان روزگار خود برسد... می ماند. عشق یگانه واحد پولی است که کیهان می پذیرد هنگامی که تمامی سکه های دیگر از تمامی ملت ها ارزش و کاربرد خود را از دست داده اند. اگر می خواهید خود را تسلیم چند چیز بکنید نخست تسلیم عشق شوید و ارزش هر چیز دیگری نیز بالا می رود... به هر چیز به اندازه ی خودش ارزش بدهید. « عطیه ی برتر- پائولوکوئلیو» |
|
+ نوشته شده در
86/03/23ساعت 12:54 توسط مسیحا |
|
|
روزی فراخواهد رسید که پس از تسخیر فضا مهار کردن بادها جزر و مد دریا و نیروی جاذبه ی زمین
ما با یاری خداوند نیروی عظیم " عشق " را در اختیار خواهیم گرفت و آن روز روزی است که برای دومین بار در تاریخ جهان " آتش " را کشف خواهیم کرد. " تیلبارد دوشاردن " |
|
+ نوشته شده در
86/03/22ساعت 12:27 توسط مسیحا |
|
|
" و چون بندگانم از دوری و نزدیکی ام
پرسش کنند به آنها بگو من به شما نزدیکم هر که مرا بخواند دعای او را مورد اجابت قرار خواهم داد "
* بقره - ۱۸۶ * |
|
+ نوشته شده در
86/03/09ساعت 20:22 توسط مسیحا |
|
|
نبرد نیک نبردی است که انجامش می دهیم چرا که قلبمان از ما چنین می خواهد. در اعصار پهلوانی - در دوران شهسواران زره پوش- این کار آسان بود. سرزمین های بسیاری برای فتح کردن و کارهای بسیاری برای انجام وجود داشت. اما امروز جهان بسیار عوض شده است و نبرد نیک از میدان های نبرد به درون خود ما کشیده شده است.
نبرد نیک نبردی است که به نام رویاهامان انجام می شود. در جوانی که برای نخستین بار رویاهامان با تمام نیرو در درونمان منفجر می شود بسیار خوشحالیم اما هنوز جنگیدن را نیاموخته ایم. با تلاش بسیار جنگیدن را می آموزیم اما در آن هنگام دیگر شهامت ورود به نبرد را نداریم. پس بر علیه خود برمی خیزیم و نبرد را در درون خود انجام می دهیم و خود به بدترین دشمن خود تبدیل می شویم. می گوییم رویاهامان کودکانه اند یا دشوارتر از آنند که تحقق یابند یا حاصل آگاهی ناکافی ما از زندگی اند. رویاهامان را می کشیم چون از جنگیدن در نبرد نیک می ترسیم... با انکار رویاهامان و رسیدن به آرامش وارد دوره ی کوتاهی از آسودگی می شویم. اما کم کم رویاهای مرده در درونمان می پوسند و سراسر زندگی مان را متعفن می کنند. با افراد پیرامونمان بی رحم می شویم و بعد این بی رحمی را به خود معطوف می کنیم و اینجاست که بیماری ها و روان پریشی ها سر بر می آورند... و در یک روز زیبا رویاهای مرده و فاسد تنفس را برایمان دشوار می کنند و آرزوی مرگ می کنیم. مرگی که ما را از قطعیت * کارها و آن آرامش وحشتناک غروب یک شنبه آزاد می کند... پائولو کوئیلو - خاطرات یک مغ |
|
+ نوشته شده در
86/02/31ساعت 23:52 توسط مسیحا |
|
|
مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را نسیم مست وقتی بوی گل می داد حس کردم که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را خیانت قصه ی تلخی است اما از که می نالم ؟! خودم پرورده بودم از حواریون یهودا را خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را نمی دانم چه نفرینی گریبان گیر مجنون است که وحشی می کند چشمانش آهوهای صحرا را چه خواهد کرد با ما عشق؟! پرسیدیم و خندیدی فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را ! شعر از فاضل نظری |
|
+ نوشته شده در
86/02/27ساعت 20:45 توسط مسیحا |
|
|
برف یک دست و نرم می بارید در شبی ساکت و زمستانی رد ممتد جای پایش بر جدول سرد و خیس سیمانی دکمه باز ژاکتش را بست در یک بسته کنت را وا کرد زیر لب گفت " لعنت " و آرام به کف دستهای خود ها کرد به دل آسمان نگاه انداخت " پس کجایی خدای بی همتا " تک و توک از میان توده ی ابر کور سوی ستاره ای تنها نور بالا به چشم هایش زد یک پژو ، دار و دسته ی اوباش و هواری که دورتر می شد آی ... بیا و امشب با ما باش لای لالای نیش ترمزها خاطرش را به کودکی ها برد یاد آن دوره گرد فال فروش پیش چشمش تلو تلو می خورد "بده من ای عزیز دستت را تا ببینم که سرنوشتت چیست؟! هیم ... خطی که این طرف اینجاست این همان شاهراه خوشبختی است این یکی خط، همین که این گوشه است یعنی مردی ز دور می آید! برو جانم که فال نیکویی است شادی و شوق و شور می آید" برف یک دست و نرم می بارید در شبی ساکت و زمستانی شبنمی روی گونه لغزید از چشمهای زنی خیابانی ... شعر از مهدی معرف |
|
+ نوشته شده در
86/02/26ساعت 0:15 توسط مسیحا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کاش کودکی بودم
در کودکی هایم غرق می شدم می مردم اما عمق کودکی هایم کم بود. |
| نوشته های پیشین |
|
86/03/22 - 86/03/31 86/03/08 - 86/03/14 86/02/22 - 86/02/31 |
| پیوندها |
|
آشفته بازار ام اچ تی سلام سیمرغ تمنای نو بهار دکتر شیری مسعود گوگولی |
|
RSS
|